مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
70
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پيغام ندانستم . اگر تو قصد جفا دارى ، من بپاداش ، وفا خواهم كرد و اگر ترا مهر ، اندك شده ، مرا محبت ، افزون گشته . به خاك پاى عزيزت كه عهد نشكستم * ز من بريدى و با ديگرى نپيوستم گوهرفروش ، ورقه همىخواند كه ناگاه كنيزكى برسيد كه به چپ و راست نظر ميكرد . چون ورقه را در دست او ديد ، گفت : يا سيدى ، اين ورقه از من افتاده . گوهرفروش جواب نگفت و برفت . كنيزك نيز بر اثر او برفت تا آنكه گوهرفروش بخانهء خود داخل شد و كنيزك نيز به خانه اندرآمد و با گوهرفروش گفت : يا سيدى ، ورقه به من بازپس ده كه او از من افتاده . گوهرى رو بكنيزك آورده ، گفت : اى كنيزك ، هراس مكن و محزون مباش . و ليكن براستى سخن بگو و مرا از واقعه آگاه كن كه من رازپوش هستم و در كار خاتون خود از من هراس مكن . اميدوارم كه من بروا كردن حاجت او دخيل باشم و كارهاى دشوار در دست من آسان گردد . كنيزك چون سخن او بشنيد ، گفت : يا سيدى ، رازى كه بر تو سپارند ، هرگز آشكار نشود و حاجتى كه تو در آن بكوشى ، البته روا خواهد بود . و بدان كه دل من بر تو مايل شد و من حقيقت كار با تو بازگويم . پس حديث را از آغاز تا انجام فروخواند . گوهرفروش گفت : راست گفتى و من نيز از واقعه آگاهم . پس از آن گوهرى ، آنچه كه ميانهء او و على بن به كار گذشته بود ، بيان كرد . كنيزك چون آن بشنيد ، فرحناك شد و هردو را راى بر اين شد كه ورقه را بعلى بن به كار برسانند و هرچه كه در آنجا روى دهد و پاسخى كه از او بشنود ، نخست نزد گوهرفروش آمده ، او را باخبر كند . پس از آن نزد خاتون خود رود . پس كنيزك ، ورقه گرفت و مهرش بزد و گفت كه : خاتون من ، شمس النهار ، ورقه را مهر كرده به من داده بود . پس از آن گوهرى را وداع كرده ، بنزد على بن به كار رفت . او را ديد در انتظار است . ورقه به او داد . على بن به كار ، ورقه خوانده ، جواب نوشت و بكنيزك بداد . كنيزك بازگشته ، بنزد گوهرفروش آمد . گوهرفروش ، مهر از ورقه برداشته ، بخواند و ديد كه در او نوشته است :